تبليغاتX
دختری از دیار کوهستان

 
 

یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد .

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .

خدا خندید و زمین سبز شد .

خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .

خاک خوشبو شد .

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .

مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

خدا شوق مرد را دید و خندید .

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .

خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .

و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود

بر لبه ي چوبين پل دراز مي کشم

با بالش دستهايم زير سر
و نوازش سر انگشتان تو بر گونه ام

آنگاه پياله ي گوش هايم

از زمزمه ي شيرين تو لبريز مي شود
و آب
در هر رگم رخنه مي کند
و من چون زورقي سبکبار
بر جويباري ناآشنا
شناور مي شوم
که از کنار بيشه اي انبوه مي گذرد
با سنجاقک ها و بنفشه ها
و بوي آشناي علف

مقصد کجاست؟
بر اين آبِ پر شتاب
مرا ناخدايي نيست
مگر سر انگشتان نوازشگر تو



شنبه 14 دی1387 |

بدجوری دچار همین طبق معمول های بی تفاوت ایم!

این چه گفتن های بی اشاره ایست

روزی در یکی از همین تلخ ترین ترانه ها

تمام خواهد شد!

هي بوته ي لرزان راه نشين

غصه چه را مي خوري؟

كاروان در راه است!

چترت را كنار ايستگاهي در مه فراموش كن

خيس و خسته به خانه بيا

نمي خواهم شاعر باشي ، باران باش!

همين براي هفت پشت روييدن گل كافي ست،

چه سرخ،چه سبز و چه غنچه!

 

گاهی مشکلات اینقدر زیاده که خودتو خدارو گم می کنی . من الان دقیقاْ اینجوریم. عینا مثه دیوونه ای که هیچ یتو سرش نیست. خسته شدم . می خوام به زندگی بر گردم. دارم سعی می کنم.....

دلم برای کودک درونم تنگ شده. خیلی زجرش دادم خیلی  تنهاش گذاشتم. بیچاره جرات نداشت بهم چیزی بگه کاره خودمو می کردم. الان می خوام یه خورده بهش برسم نازش کنم ببوسمش . براش کادو بخرم تا منو ببخشه. می دونم حق داره که قهر کرده ولی من که بدون اون نمی تونم. بچم.......... بمیرم براش.... دخمله منه ...

دوستان راهنماییم کنید خوشحال می شم ... کودکه درونم داره زجر می کشه........

خدا جونم کمکم کن باز کم نیارم امیدم به تو یا الله......

 

وقتی با لحن حریری ات قدم به شهر رویا هایم نهادی  : طفل نگاهم به خاطرت گریستن را فراموش کرد .چه زیبا خند یدی ای فرشته  و چه  صادقانه  لحن  اندوهم   را  به  حلاوت   لبخند  پاک  کردی  ...

روح خاکستری ام با یادت تا بهشت های ملکوتی سیر کرد و آبی شد :

درست رنگ نگاهت....چگونه بگویم دوستت دارم و چگونه باور کنی که این دوست داشتن من مثل رنگ اطلسی ها پر از نجابت است  وسر شار از نوری فیروزه ای...

قدم یه شهر دیده گانم  بگذار و بدان  که چشمانم  بستر آرزو های کالی ست که با آمدن تو طعم بودن می گیرد.....

 



شنبه 30 شهریور1387 |
غربت سخته ولی سخت تر غریبی توی وطن خودته . من همیشه سرزنش می کردم اونایی که خیلی راحت دل می بریدند از ایران و ایرانیا و می رفتن توی یه کشور غریب زندگی می کردند . اما حالا می بینم تنها چاره رفتنه......

وقتی نه دوستانت نه همکارانت نه خانواده درکت نمی کنن باید رفت. نه اینکه فکر کنید مثه نوجوونای تازه به سن بلوغ رسیده می گم عالم و آدم باید منو بفهمن

 نه... وقتی دیگه فکره بقیه دل مشغولیای بقیه هیچ تناسبی با ذهن و فکر ت نداره وقتی

 نمی تونی حرفاتو بگی. باید رفت. و من خواهم رفت ....گرچه سخته ولی میرم.

تازه از راه رسیده بودم

    پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم
    پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم
    آسمان صاف و بی نهایت بود
    و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی
    جاده ها پر از حس همیشگی
    و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم
    در امتداد جاده گام بر می داشتم
    طنین گامهای سنگینم
    دلواپسی های جاده را تشدید می کرد
    به خود نهیب می زدم که شاید این همه انتظار را مقصدی باشد
    اما هیچ چیز نبود تا این همه انتظار را نوید دهد
    گونه های آسمان پر از سرخی شعرم بود
    و جاده ها پر از فریادهای خاموشی که مرا می آزارد
    باید می رفتم
    به پایان این همه انتظار می رسیدم...
    تازه از راه رسیده ام
    با کوله باری از عشق...
    به دور دست ها می نگرم...
 

 .

 

از ناگهانی اندوه چه بگویم


پنهان میکنم احوال دلم را


من سازی خاموشم


قرن های سکوتم را


بر ملا نمیکنم


آوازم را در آتش سوزانده ام


تا حسرت های غریبانه اش


دل کسی را نیآزارد


صفحات سینه ام


مملو از بداهه های ناگفته است


صحنه به صحنه


زخمه های شبانه را


به تاریکی می سپارم


پاره های دلم را


با خاطرات پیوند میزنم


آشوبی بپا شده است


مپرس از من


گفتنی نیست

 



شنبه 16 شهریور1387 |

 
 


یکشنبه 6 مرداد1387 |

سلام

از وقتی وبلاگمو افتتاح کردم بیشتر اوقاتمون به دلخوری و غم و ناراحتی گذشت.

دلم گرفته آسمون ... همزبونم رفت ..........

هم دلم رفت ...........

بردنش.........

خانوادش بردن .................

تا وقتی با هم بودیم صلح بود عشق بود محبت بود وفا داری بود.

از زمانی که خانوادهامون اومدن قهر و دعوا و کینه  و ....

به نظرتون این عشقه .

نه نیست! ...

 گرچه الان دلم ریش ریشه بغضم خفم کرده دستام می لرزه و نمی تونم خوب بنویسم  ولی ما عاشق نبودیم ...........

دوست داشتیم عاشق باشیم....

عشق آسمونی ...............

اما نبودیم............

عزیزم ... آقایی ... جونم .... دستی دستی داریم جدا می شیم.

شایدم شدیم من هنوز باور نکردم.

 

دلم تنگه برات اما می خوام مقاومت کنم. ..

برای روزای خوبمون برای خنده هامون ریسه رفتنامون برای دستات برای عشقمون دلم تنگه.

یه نفر من بگه چرا اینججوری شد. ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ما خانوادگی با احساسیم و عشقولانه.

اما اونا سرد ن.

خودش فرق داشت. احساساتی بود. دوست داشتنی .

الان سیاستمدارو آب زیر کاه .

خسته شده خب بگه من خنگم . دیگه طاقتم سر اومده. کاش می مردم.  شایدم مردم. افسردگی گرفتم.

تنهام .  

 

 

 

تو آنجا من اینجا

اسیر و پای در بند

تو آنجا من ابنجا

دو مجنون و گرفتار

دو در ظاهر سلامت

ولی در سینه بیمار

تو آنجا

مرا می جویی اما جز هوا نیست

به جای پیکر من در بر تو

به نرمی می گشایی شعرهایم

که پیچد عطر من در بستر تو

صدای پای من می آید از دور

که پر می گیرم از هر جا به سویت

تو می بینی نگاه خسته ام را

که می لغزد به رویت

ولی افسوس ای دوست

خیالست

من آنجا در کنار تو محالست

تو آنجا من اینجا

من اینجا در دل جمع

ولی محزون و تنها

از این عالم ترا می خواهم و بس

تو را دیوانه ی عشق

ترا بیگانه از هر آشنایی

ترا می خواهم و خندیدنت را

ز شوق دیدنم لرزیدنت را

ولی افسوس ای دوست

تو آنجا

من اینجا در دل جمع

در امیدی محالم

تمام آنچه می خواهم محالست

خیالست....

 



دوشنبه 3 تیر1387 |
 

 

 

 

 

دیگه نمی نویسم................

دلمو اینقدر شکستی که دیگه رمقی ندارم ..........

 



سه شنبه 21 خرداد1387 |

سلام دوستاي من.
نمي دونيد چه وضعيتي دارم. تو رو خدا برام دعا كنيد. دارم ديوونه مي شم. شب و روزمو گم كردم. گيج شدم .
خدايااااااااااااااااااااااااااااا..........
برس به فرياااااااااااااااادم...............
معبودم..................
هستيم..........................
خالقم......................
پدرم.......................
برس به فريادم.
مردم خدايا................
زندگي با ما مدارا كن. به سازمون نرقص ولي مدارا كن.............
رواني شدم..............
اي وجودم..................








یکشنبه 19 خرداد1387 |

در جلسه امتحان عشق

من مانده ام و يك برگه سفيد !

يك دنيا حرف نا گفتني

و يك بغل تنهايي و دلتنگي ...

درد دل من در اين كاغذ كوچك جا نمي شود !

در اين سكوت بغض آلود

قطره كوچكي هوس سرسر بازي مي كند !           

و برگه سفيدم

عاشقانه قطره را به آغوش مي كشد !             

عشق تو نوشتني نيست ...

در برگه ام ، كنار آن قطره

يك قلب كوچك مي كشم !

وقت تمام است .

برگه ها بالا ...

 

 

اینم عکس عروس و دامادای مختلف

چه با صفاست ....

مگه حیوونا دل ندارن...

 

 

 

 



یکشنبه 29 اردیبهشت1387 |

تشکر

 
 
سلام و صد تا سلام

یک ماهه وبلاگ نویس شدم  به نظرتون چطور بودم  

 

 

 

جهت تشکر برا اونایی که می یان و سر می زنن و نظر می دن



جمعه 27 اردیبهشت1387 |

 
 
سلام

شاهزاده ی قصه هام باش عزیزم.

قلب من پذیرای همه صورتهاست

قلب من چراگاهی است برای غزالان وحشی

و صومعه ای است برای راهبان ترسا

و معبدی است برای بت پرستان

و كعبه ای است برای حاجیان

قلب من الواح مقدس تورات است

و كتاب آسمانی قران

دین من عشق است

و مركب عشق مرا به هر كجا خواهد سوق می دهد

و این است ایمان و مذهب من



چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 |

 
 

 

سلام دوستای گله خودم.

من اومدم. مریض بودم یخده جسمی یخده روحی

يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ...گفتم اگه بارون نيامد چي؟ گفتي اگه چشماي تو بباره اسمون گريش ميگيره ...گفتم :يه خواهش دارم وقتي اسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار - گفتي به چشم ...حالا من دارم گريه ميکنم و اسمون نميباره ........تو هم اون دور دورا ايستادي به من ميخندي .



سه شنبه 24 اردیبهشت1387 |

خدا جونم ممنونم

ممنونم بابت همه چی .........

خانواده ی خوبم .... عشقه ماهم.........کار خوبم ........دوستای خوبم........سلامتی که به من و خانوادم دادی ........

ممنونم خدا جونم که منو دوست داری با اینکه من یه آدم سرتا پا گناهه پر رو هستم باز دستمو می گیری .... اما یه سوال که البته جوابشو می دونم.

 چرا بابامو گرفتی ؟! اونم وقتی که هنور بابا آب دادو یاد نگرفته بودم. هنوز ارزش اینو که  بابات دستتو بگیره و تو رو به گردش و خرید ببره نمی دونستم.

حکمتت این بود منم راضیم . ولی یه چیزی رو یواشکی بگم می دونی ولی می گم تا مطمئن شم! گفتم مامان خوبمو سلامت نگه دار . به من فرصت بده زحمتای چندین سالشو جبران کنم. خب خدا جون.

مطمئنم صدامو می شنوی همونطور که چند سال پیش صدامونو شنیدی و مریضی سخت مامانمو درمان کردی.

ممنونم خداجون ممنونم ممنونم ممنونم ممنونم ممنونم ممنونم ممنونم ممنونم ممنونم ممنونم.........

خدا جونم شکرت.......

 

ما ز خرابات عشق مست الست آمدیم

نام بلی چون بریم چون همه مست آمدیم

پیش ز ما جان ما خورد شراب الست

ما همه زان یک شراب مست الست آمدیم

خاک بد آدم که دوست جرعه بدان خاک ریخت

ما همه زان جرعه‌ی دوست به دست آمدیم

ساقی جام الست چون و سقیهم بگفت

ما ز پی نیستی عاشق هست آمدیم

دوست چهل بامداد در گل ما داشت دست

تا چو گل از دست دوست دست به دست آمدیم

شست درافکند یار بر سر دریای عشق

تا ز پی چل صباح جمله به شست آمدیم

خیز و دلا مست شو از می قدسی از آنک

ما نه بدین تیره جای بهر نشست آمدیم

دوست چو جبار بود هیچ شکستی نداشت

گفت شکست آورید ما به شکست آمدیم

گوهر عطار یافت قدر و بلندی ز عشق

گرچه ز تأثیر جسم جوهر پست آمدیم

                                                                  عطار

 

                                     خدا جونم شکرت.......



یکشنبه 15 اردیبهشت1387 |

عزیزمی

 
 

براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.

براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.

براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.

براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.

براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.

براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.

براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.

براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.

براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.

براي همه وقت هايي كه گفتي

                              

  "دوستت دارم"



براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.

براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.

براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.

براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.

براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.

براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم راشنيدي


به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :



لبخند من به تو يعني

" عاشقانه دوستت مي دارم "

آغوش من هميشه براي تو باز است.

هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.

هميشه پشتيبانت هستم.

من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.

فقط كافي است چيزي از من بخواهي بلافاصله از آن تو خواهد شد.

مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.

من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.

در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.

هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.

همين الان در فكر تو هستم.

تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند

بر لب داري.

من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.

هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن.

من هنوز در چشمانت گم شده هستم.

تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري.



پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 |

 
 



پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 |
 

 

 

سلام به دوستای گلم.

ما آشتی کردیم.  چه جوری ؟؟؟؟

  نه نمی گم!!!!!!!    یعنی الان اصلاْ حس برگشتن به گذشته رو ندارم.   نمی دونم کی می خوام از گذشته براتون بگم.

اما فعلاْ با آقایی خودم در صلح و صفای به سر می بریم ایشالا همیشه اینجوری باشه.

به خدا خسته شدم توی بیشتر وبلاگا از غم عشقه!!!

منم همینطور بودم و البته  هنوزم خیلی وقتا هستم ولی جوونای عزیز بیاین هر چه غمه  از هر نوع رو بریزیم دور. (وای عین بزرگا گفتم(

جدا چرا خنده های از ته دل اینقدر کمه. یه ضرب المثل هست که می گه اونی که بیشتر می خنده تو دلش بیشتر از بقیه غمه!  آخه چرا!

من خودم زیاد مادی گرا نیستم  ولی چرا محبتا کمه؟ چرا باید فکر کنی توی محل کارت اگه همکارت یا مدیرت ازت تعریف می کنه هندونه ای هست که برای درخواست کاراش زده زیر بغلات.

پس صفای عشق کجاست؟

من یه دخترم از کوهستانای جنوب. یاده ساده دلی اوایل که دانشجوی غربت شدم می افتم به خدا گریم می گیری . همه و همه کس برای من خوب بودن که همین آقایی من یه روز با هزار ناراحت نشی و از این حرفا گفت ساده نباش.

ولی الان که ساده نیستم آقای آقایی جونم همه رو با دید منفی می بینم. کاش ساده مونده بودم. کاش....

 



یکشنبه 8 اردیبهشت1387 |

امروز ۲ بار اومدم.

از بس دلم گرفته.

می گن عشقهایی که از پی رنگی بود عشق نبود عاقبت رنگی بود.

ولی ما که به خاطر رنگ سراغ هم نیومدیم. یه افتخارم که همیشه هم می گم این بود که ما هر دو به سمت هم کشیده شدیم. پیشنهاد و آغاز کردن از طرف یه نفر نداشتیم. هر دومون به طرف همدیگه کشیده شدیم. شاید همینجوریم باید جدا شیم.

نمی دونم چی تو سرته ولی من خیلی خسته شدم همین!



سه شنبه 3 اردیبهشت1387 |

قهر

 
 
 

 

عشق یه دایرست . بزرگ و نا متناهی. این فقط یه شروع پاک . ولی نگرانی چون دایرت داره کوچولو می شه .هر روز کوچیکتر و تو همچنان نگرانی ....... آخه چرا ؟تلاش می کنی!

 عشق می ورزی !...... می خندی ! دعوا می کنی ! قهر و آشتی ! گریه ! منت کشی!

 نازمی کنی ! ....واسه چی ؟ واسه کی ؟ .....دایره کوچیک شده و تو فکر می کنی به آخر خط

 رسیدی . مدینه فاضله ای که واسه خودت ساخته بودی کو ؟ چی شد ؟......یه ذره فکر کن ....از این دایرت فقط یه نقطه باقی مونده ........ولی این نقطه اونقدر عمیق و محکم که باورت نمی شه !

 

پس ..پس اون دایره ...اون دایره همش ...همش یه سطح بود مثل غباری که روی تلویزیون

 می شینه و تو یه روز درمیون با یه دستمال تمیزش می کنی!!؟ اون دایره می تونست دایره بمونه ولی دیگه عمقی نداشته باشه . پس..... بخند . بخند و خوشحال باش . تو عشقی داری مثل کوه ... قله کوه اون چیزی که همه می بینن ولی این بدنه کوه که قله رو استوار و زیبا نشون می ده !

 

اصلاً سري هم به وبلاگ من نزدي..................

چقدر برات نامه نوشتم.....خوشگلش مي كردم تكراري نشن........ مي گفتم و مي نوشتم من يه دايره ي عميق مي خوام نه يه عشق معمولي! يه عشق جاوداني........ 

 گفتم مي ترسم دور شيم......... مي ترسم به خودم بيام ببينم فقط خاطره هستي!‌

اما الان مي خوام بگم تو هم  نگفتي نترس من مثل كوه پشتتم ..... نگفتي شرايط تو  رو مي فهمم نگران نباشي............. تا اخرش باهاتم ..... نگفتي ...... خيلي خوب بودي مهربون و با اخلاق و پاك .....................ولي چندين ماه كه ديگه تو نيستي ..... كجايي نمي دونم. آخرش خانوادت تاثير گذاشتن ............. نگفتم عقلم مي گه شما به درده هم نمي خورين ولي قلبم مي گه بدون اون نمي توني سر كني .......... نگفتم. آخرش هم شد. حتي يه سره كوچولو هم به وبم نزدي تو كه همش سرت تو اينترنته. دلمو شكستي ..... اشكام مي يان دلم نمي خواد جلوشونو بگيرم شايد اين بغضه توي گلوم كه مثه توپ گير كرده راحتم كنه.

تو برام نماد بودي . نماد يه عشق موندگار..... يه عشق پاك .... اما الان يه غول سرتاپا مغرور كه ديگه يادي نمي كنه .

بگم ......... نه شايد دلت بشكنه .............. ولي مي گم دوست ندارم.



سه شنبه 3 اردیبهشت1387 |

خدا

 
 
آنجا که نظر گاه دل درویش است

             درویش خدا نیست

                              خدا درویش است.

ما هم خدایی داریم....

گفته بودم دله منو نشکن خدا دلتو می شکنه ها!



دوشنبه 2 اردیبهشت1387 |

 
 

زندگي دفتري از خاطره هست. يك نفر در شب كم ، يك نفر در دل خاك،

                                يك نفر همدم خوشبختي هاست،                                            يك نفر همسفر سختي هاست

 چشم تا باز كنيم عمرمان ميگذرد ما همه همسفريم...

 

دلم مي خواست ازخاطرات گذشته بگم تا برسم به زمان حال....

اما توي شرايط فعلي با اين همه مشكل ترجيح مي دم اصلاً به گذشته كاري نداشته باشم اما بالاخره يه زماني مي نويسم....

دو روز منو سر كار گذاشتي ... باشه ... نمي دونم چه جوريه كه هر وقت كه بهت بيشتر احتياج دارم نيستي ....

شرايط منو تو بهتر از هر كسي مي دوني ... عزيز ترينم من خونه آرزوهاي رنگارنگمو با تو ميبينم...

نزار تنهايي افسرده تر بشم...

زندگي خفتن نيست، زندگي پرواز است، زندگي بال گشودن ز زمين، زندگي اوج گرفتن بر سر قله ي عشق، زندگي پر زدن از آغاز است.

عشــق من پر پروازم شو مهربونم.

 

وقتي كسي نيست كه به دادت برسه پس داد نزن، سكوت كن، شايد از سكوتت همه بفهمن كه چه قدر درد و رنج توي وجودت انباشته شده، فرياد دردت رو دوا نميكنه، اما سكوت شايد نتونه دردتو از بين ببره اما ميتونه خيلي راحت تو را از اين دنياي مسخره نجات بده.

 



شنبه 31 فروردین1387 |

آغاز

 
 
سلام

اول برنامه بگم من تازه کارمسوتی دادم ببخشید.

من یه دختر ۲۳ سالم که ۱۸ روز دیگه تمومه تموم می شه

وبلاگم رو هم برای خاطره نویسی انتخاب کردم. امیدوارم مثله یه دوست نظر بدین

تقدیم به عزیز ترین عزیزم

 

اگر تو نباشی...

اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند

و ابرهای مهربان هم نمی توانند

غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند

اگر تو نباشی...

چه خواب باشم و چه بیدار

حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز

خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است

اگر تو نباشی...

چه در کنار پنجره بایستم

چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم

اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم

دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم

حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم

 



شنبه 31 فروردین1387 |